Golshansuru Golshan Surus profilbild, Bilden kan innehćlla: 2 personer, personer som lerBilden kan innehĂ„lla: hav, bĂ„t, himmel, utomhus och vatten

 

 

 

 

 

 

نامه از دیار بشکرد

در حالیکه کار نامه قبولی سوم اپتدایی در هوا نکان می دادم ، بطرف خانه می دویدم تا سند قبولی ام به پدرم نشان بدهم ، خوشحالی من نه از قبولی بلکه از قولی بود که پدرم داده بود ، او گفته بود " اگر امسال قبول شدی با ما می تونی به سفر بیایی "
صبح زود کنار دریا جزیره لارک منتظر امدن منشووه* لنج بودیم که قرار بود تا یک ساعت دیگر بیاید ، اکثر بچه های همکلاسی ام امده بودند ، ممد عبدلرحمان ، عبدل عزیز ،علی زیود ، احمد سنگسنر و...... انها هم خوشحال بودند ، در دنیای کودکی بجای حسادت ، چه راحت بچه ها شریک خوشحای هم می شوند ، به بچه ها قول داده بوم که وقتی از سفر بر گشتم همه چیز براشون تعریف کنم .
ساعت شش صبح به همراه طلوع خورشید لنج لنگر برداشت و از شرق جزیره لارک بطرف دریای سلامه حرکت نمود ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم ، از دریای سلامه و ابهای سیاهش داستانهای زیادی شنیده بودم ، پیش اسحاق تباخ* لنج می روم که پهلو سلیدان* نشسته دارد نان فطیر می کند ، با دیدن من اسحاق می گوید " چوک بنین نون گرم بخه " بوی نان گرم با سوراغ و روغن خش* باعث می گردد که نه نگویم ، بعد از خورن چند نان بی مقدمه از اسحاق سوال می کنم ، چند ساله که تو لنجی ؟ اسحاق که ادم کم حرفی بود با لبخند و چند دقیقه تاخیر می گوید" از وقتی که هم سن وسال تو بودم ، حدود نه یا ده سالم بود که بعنوان ولیت* تو لنج شروع به کار کردم پدر تو هم تو همان لنج جاشو بود ، او بعدا شد ناخدا و من شدم تباخ " .
حدود ظهر بود که دریای سلامه پشت گذاشتیم و از شرق مسندام بطرف خورفکان مسیر ادامه دادیم ، بعد از خوردن نهار هر کدام از جاشوها در گوشه ای به استراحت پرداختند ولی برای من استراحت معنی نداشت ، می خواستم از همه چیز سر در بیاورم ، بطرف سینه لنج (جلو لنج) می روم ، سلیمان می بینم که چشمانش بسته و دارد شروند می خواهند ، بدون اینکه اسایش او را به هم بزنم به او نزدیک می شوم ،
" پسینی الودا کردیم و رفتیم دل از دلبر جدا کردیم و رفتیم
ندارم توشعه راه غریبی توکل بر خدا کردیم و رفتیم "
صبح روز بعد به بندرخورفکان* می رسیم و لنج کنار اسکله کوچک بندر پهلو می گیرد ، ناخدا برای انجام امور گمروکی و اجاز تخلیه با ر از لنج پیاده می شود و مرا نیز با خود می برد
برای ناخدا ورود به این شهر خیلی عادی بود به هرکسی که بر می خورد سلامی می کرد گویا سالها می شناخت ، ولی برای من این اولین قدمی بود به دنیای دیگر ، همه چیز برایم تازگی داشت ، انطرف اسکله حدود پنجاه متر دورتر از لنج ما ، لنج بزرگی مشغول تخلیه بار بود ، ناخدا بطرف این لنج می رود و با یکی از جاشوهای لنج گپ می زند ، می دانستم که دارند هندی با هم گپ می زنند ولی نمی دانستم که چه می گویند ، بعد از چند دقیقه ناخدا ی لنج هندی نیز به به روی اسکله می اید با پدرم دست می دهد و چند کلمه با هم گپ می زنند و بعدا با لخند دستش بطرف من دراز می کند و می گوید " اپکا نام کیا هه ؟ " ( اسم شما چیست ؟ ) هاج واج نگاهش می کنم ، پدرم کمک می کند و می گید " سوال کرد اسمت چن" با لخند به ناخدای هنذی نگاه می کنم و می گویم عبدل ، او دستی بسرم می کشد و می گوید " میرا نام رامچند هه "( اسم من رام چند است ) ، پدرم بعد از حدود نیم ساعت گپ زدن با ناخدای هندی با او خدا حافظی می کند و ما بطرف گمرک را ه می افتیم .
بعد از تمام شدن کارهای گمرکی پدرم می گوید " بریم بازار دکان حاجی عبدلقادر " سوال می کنم حاجی عبدل قادر کیست ؟ می گوید یکی از تاجرهای خورفکان ، ولی اصلش مال طرفهای خودمونن ، سالها است که اینجا زندگی می کند بیشتر بارهای که ما می اوریم می دهیم تحویل او " ، هنوز چند دقیقه ای از سلام واحوالپرسی ما با حاجی عبدل قادر نگذشته بود که مرد میانسالی از راه می رسد و با زبان بلوچی با ناخدا احواپرسی می کند و بعدا رو به من کرده و می گوید" چوک ناخدای ؟" هنوز جواب نداده بودم که مرا در بغل می گیرد و پیشانی ام می بوسد ، حاجی عبدلقادر رو به مرد میانسال نموده و می گوید " شهداد برو بگو چندتا لیموناد و شربت بیار " ، شهرداد نسبت به من و ناخدا یوسف خیلی مهربان بود از همان لحظه اول که ما را دید خوشحالی خود را پنهان نمی کرد ، بعد از اینکه شهداد برگشت بغیر از شربت ولیموناد یک بسته شیرینی شیرگای هم برای من اورده بود ، این اولین باری بود که می دیدم یک مرد غریبه اینقدر به من محبت می کند و از دیدن من و بابا خوشحال است ، همین باعث شده بود که در شناختن بیشتر شهداد کنجکاوی کنیم .
شب که به لنج بر گشتیم دیدم که شهداد هم توی لنج نشسته و دارد با جاشوها گپ می زند ، اینطور که بنظر می رسید بعضی از جاشو ها او را خوب می شناختند و سر بسرش می گذاشتند ، ناخدا با دیدن شهداد در حالیکه می خندید به عربی چیزی به او گفت شهداد هم با خنده به عربی جواب داد ، ناخدا رو به شهداد " عربی یت هم خوب شده ، شهداد با خنده " عربی از بشکردی بهتر گپ اژنم " ( او همیشه ز را ژ تلفظ می کرد ) همه جاشوها به همراه شهداد می خندند ، ناخدا رو به شهداد می کند و می گوید" راستی یک نامه هم از دیار بشکرد داری یادم نرود نامه ات بدهم " ، شهداد حدود ساعتهای ده شب بود که رفت به مغازه ، حاجی عبدلقادر بلای دکان نفت فروشی برای شهداد اطاقی ساخته بود ، که همه ان را به شوخی بنگله *شهداد می نامیدند ، مسولیت انبار ودکان نفت هم به عهده شهداد بود .
بعد از رفتن شهداد قبل از اینکه من راجع به او سوالی کرده باشم ، یکی از جاشو های که تازه روی لنج ناخدا یوسف جاشو شده بود ، رو به بقیه می کند و می پرسد " این بشکردی که بود ؟" کسی جواب نمی دهد و همه منتظرند که ناخدا چیزی بگوید ، چوک امو( یکی از جاشوهای قدیمی ) به شوخی می گوید " شهداد دوست قدیمی ناخدا یوسف است هر وقت لنج ما می اید خورفکان او اولین کسی است که پیداش می شود و به ما سر می زند ، قبلا رو اسکله حمالی می کرد ولی سالهای پیش ناخدا او را به حاجی عبدلقادر معرفی نمود و حالاشده همه کاره حاجی ، مرد شریفی است سالها است زن و بچه اش ندیده ، سالهای پیش از بشکرد فرار کرده ، مرد شریفی است ، مرد شریفی است " نمی دانم چرا چوک امو این جمله اخر چند بار تکرار کرد و مثل کسی که بغض گلویش گرفته باشد ساکت شد و چیزی نگفت ، با شنیدن این حرفها ، باز هم کنجکاوی من نسبت به شهداد بیشتر شد می خواستم بدانم چرا فرار کرده ؟ چرا نمی تونه زن وبچه اش ببیند ؟ با همین سولات می روم با لا روی ک ون لنج* جای که ناخدا یوسف خوابیده بود ، سرم تو بغلش می گذارم و بدون مقدمه می پرسم بابا چرا شهداد فرار کرده ؟ چرا زن وبچه اش نمی تونه ببینه ؟ ناخدا چیزی نمی گوید ، باز هم می پرسم چرا بچه اش نمی تونه ببینه ؟ بعد از ده دقیق در حالیکه اشک در شمانش حلقه زده بود می گوید " درد غربت و رنج دوری غم سنگینی است خدا نصیب هیچ کس نکند" و ادامه می دهد" شهداد مال منطقه بشکرد است سالها پیش ژاندارها شهداد به همراه هفت نفر دیگر از مردان روستای انگهران دستگیر می کنند تا به میناب بیاورند و انها را به سربازی بفرستند ، توی راه بارها توسط ژندارها ، مورد بی احترامی قرار می گیرند و به انها می گویند حق نداری بشکردی با هم حرف بزنید، یک شب در نزدیکی روستای سندرک در مسیر جاده میناب زمانی که چهار نفر از سربازها برای جون شستن سر چاه رفته بودند و تنها یک سرباز با تفنگش زیر درخت کهور داشت چرت می زد شهداد و پسرعمویش کریم داد از پشت به سرباز کشک حمله می کنند بعد از خلع سلاح کردن وی تفنگ و لباس بقیه ژاندارها نیز برداشته و به همراه همشهریهاشون متواری می شوند ، انها بعد از چند روز تصمیم می گیرند که به چهار دسته دونفری تقسیم شوند ، تا کمتر جلب توجه کنند و بتوانند مدتی در شهرهای دیگر کار کنند تا اب از اسیاب بیفتد و دوباره به دیارشان برگردند ، شهداد و کریم داد مدتی در روستای گروک و سیریک گذرانده واز انجا به بندر عباس می ایند و به انطرف اب می روند ، دونفر دیگر از همراهانشان که بعد از چند ماه خود را در میناب به ژندارمری معرفی نموده بودند ، بعد از یک هفته بعنوان یاغی و راهزن اعدام می گردند ." خواب بر من غلبه نمود تا بقیه این داستان غم انگیز نشنوم .
بر خلاف روزهای دیگر امروز صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدم ، همه جاشوها مشغول کار بودند ، و ناخدا یوسف هم مهمان داشت ، رام چند ناخدای هنذی نشسته بود وداشت چای شیر می خورد ، بابا چشمش که به من افتاد گفت"بیا نگاه بکن رام چند چه برات اورده " چشمم به گونی بزرگی افتاد که تو لنج افتاده بود ، رام چند با خنده به گونی اشاره می کند و می گوید " ممفولی "* ، منظورش نمی دانم پایین روی سطحه لنج می روم تا از نزدیک به گونی دست بزنم ، در همین موقعه یکی از جاشوها از راه می رسد و می گوید" بیا نگاه بکن یک گونی کیر تمبلک ( بادام زمین ) بی تو شواردن".
پسین به همراه ناخدا یوسف و ناخدای هندی به مغازه حاجی عبدلقادر می رویم ، توی راه جلو انبار نفت چشمم به شهداد افتاد که داشت بشهکها ی دیزل غلت می داد و جا بجا می کرد بی مقدمه صداش می زنم ، شهداد ، شهدا ، او رویش بر می گرداند ، در حالیکه دستش با لنگش پاک می کرد با شتاب بطرف ما می اید ، به ناخدا یوسف و رام چند دست می دهد و رو به می گوید " چرا امروز دیر امدی ؟ " بابا رو به من کند و می گوید " اگر می خواهی بمون پیش شهداد من کارهای دفتیری و حساب کتاب دارم که باید انجام بدهم ، اگر خدا بخواهد فردا بطرف مسقط حرکت می کنیم "

توی دکان نقت فروشی پیش شهداد نشسته ام ، برایم لیموناد می اورد و می گوید " بخور که گرم می شود " در دست دیگرش پاکت بزرگی بود که کنار من می گذارد و می گوید " این مال تو است ببر تو لنج به کسی ندی مال خودتن" ، با قیافه جدی ولی مهربانانه ای رو به من می گوید " چند سالته تو " می گویم ده سال ، سرش پایین می اندازد و از داخل جعبه مقوایی چند بسته کاغذ جابجا می کند و یک پاکت نامه بیرون می اورد ، و از داخل پاکت چند برگ کاغذ در اورده و می گوید" کف دستت نشون بده " هر دو دستم باز می کنم ، در حالیکه به کف دست من نگاه می کرد خرص (اشک) از چشمانش سرازیر می شوند ، کاغذی که توی دستش بود روی زمین باز می کند ، طرح کف دست و پای بچه روی کاغذ نقش بسته بود 
در حالیکه بغض گلویش گرفته بود می گوید " دستت بگذار روی عکس " دستم به ارامی روی طرح می گذارم ، هردو یک اندازه بودند ، سرم بلند می کنم چشمم به چشم شهداد می افتد که غرق اشک بود ، به ارامی و حق حق کنان می گوید ، " دخترم الان همسن سال تو ن ، وقتی فرار کردم دو ماهش بود " گریه امانش نداد ، اولین بار بود که گریه ادم گپ (بزرگ) می دیدم نمی دانستم چکار کنم سرش دوباره بلند کرد پیشانی ام بوسید ود حالیکه گریه می کرد گفت" دلم می خواهد دخترم در بغل بگیرم ، ببوسمش مثل همه پدر ها " ، گریه امانم نداد و زدم زیر گریه این اولین باری بود که برای کسی و همدردی با او گریه می کردم .
" درد غربت و رنج دوری غم سنگینی است خدا نصیب هیچ کس نکند"
* سلیدان= اشپزخانه لنج 
*منشوه=قایقی که لنج های بزرگ داشتند و در جای که اسکله نبود از ان برای رفتن به ساحل استفاده می کردند. 
* تباخ= اشپز 
*روغن خش = روغن حیوانی 
*ولبت= بچه های که برای جاشو شدند روی لنج شروع به کار می کردند 
*خورفکان = بندری در کنار دریای عمان و هم اکنون یکی از بنادر مهم حمل کانتینری امارات می باشد.
*ممفولی در زبان هندی = بادام زمینی

 

گلشن سورو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سفر مسقط روايتهاي از پدران ما 
*******
صبح شفق ، باربرون سر اسكله ، اماده هسترن تا لنج ناخدا يوسف بار بزنن ، تا كه ظهر كه هوا گرم ابو ، لنج شاهن بشت و اماده سفر بگردد ، صدها گوني خشكبار ، در طول نيم روز ، بار لنج شوكرد و لنج اماده سفر بطرف مسقط بود .
شو از سمت شرق لارك بطرف سلامه لنج عببر ايكرد ، و دم صبح از طريق درياي عمان ناخدا مجرا بطرف مسقط ايداد 
ساعتهاي ده صبح ، ناخدا يوسف به كنار برد لنج رفت ، چشمش كفت به چندتا پوست گردو ، روي ديريا بغل لنج ، تعجب ايكرد ، نه ساحلي پيدا است و نه لنجي يا كشتي ، پس اين پوست گردو از كجا امده ، 
چند دقيقه بعد صداي سرفه اي بلند شد و بعد از ان باز چند پوست گردو روي اب ظاهر گشتند .
ناخدا حدود نيم ساعت اين روند دنبال كرد وبعد رو به يكي از جاشوها " بريمك كجان ، خيري ازش نين ، بره پيداش بوكون بگه بيات اينجا " 
چند دقيقه بعدا بريمك نزد ناخدا امد ، ناخدا " بريم كمجاي خبري ازت نين ؟ " بريمك با چند دقيقه تاخير " وا ديم مشك هستروم ، مشك نرگتي تو لنج پيدا بودي ، امگو بگرومش پيش كه گوني بار مردم سوراغ. بوكونت و همه چي بوخرد " 
ناخدا ضمن اينكه سعي مي كرد جلو خنده خودش بگيرد با قيافه جدي ، رو به بريم ، " دست از موش و گربه بازي بسه بره گوني كه واز اتكردي بيا تا بقيه جاشون هم دودنگ بخرن پيش از اينكه مشك نرگت همه بخرت " بريمك رفت و با گوني نيمه خالي گردو برگشت ، ناخدا تا چشمش به گوني افتاد گفت ، "بريمك. چطور اين همه گردو تو نصف روز اتخردي ؟ " بريم رو به چندتا جاشىي ديگر ، اين كار يك مشك نركت نبودي ، شش تا مشك كترن وا جون گوني گردويي " 
ناخدا يوسف : ما بدونوم رابطه كلغون( سرفه ها ) تو و پوست گردون تو ديريا چه بودي ؟"
بريم بطرف سينه لنج مي رود و يك تكه تخته با خودش مي اورد و جند دانه گردو لاي گوني گذاشته و تخته بالا مي برد و همره با ضربه تخته به روي گوني كه گردو زيرش بود صداي سرفه اش بلند مي كرد تا صدا برخورد تخته شنيده نشود .
ناخدا چند لحظه اي ساكت شد و گفت " بريمك حيفن تو با اين عقل و هوشت ، جاشو بشي. بدو ناخدا بش تا م جاشو بشوم ، " 
بريمك بي درنگ جواب مي دهد ، اصلا موناوا ناخدا بشوم ، ناخدايي گرفتاري ايشه بايد مثل گربه هميشه دنبال پيدا كردن مشكون نرگتي بشي كه گونيون سوراخ نكنن و همه نخرن " 
ناخدا يوسف ديگر نتونست. جلو خودش بگيرد و زد زير خنده و درحاليكه مي خنديد ، گفت " اگر كسي زور زبون ملا و اخوند ايتونست ، زور زبون بريمك اتونت !"
درحاليكه جاشوها. گرد گوني گردو نشته و مشغول خوردن گردو بودند ، از دور ساختمان. بلندي نمايان مي گرد. ، ناخدا اشاره. به دور دست مي كند و مي گويد ، دگه رسيديم. مسقط ، قلعه جلالي ،سركوه مسقط پيدا است . 
سفر ديگري به پايان مي رسد ولي سفر بريمك و ناخدا يوسف. هنوز پايان نيافته ، انها را سوار بر لنج بوم در سفر بعدي همراهي مي كنيم